تبليغاتX
ترانه های تنهایی من

Only one sin

Only one sin

Written by: a.k.a. omid

In my opinion, in our life cycle, we have just one sin. It’s robbery.

Every other sin is a variation of robbery.

When you kill a person, you rob a life.

When you tell a lie to somebody, you rob somebody’s right to the truth.

When you strike somebody, you rob somebody’s right to the safety.

When you don’t work very well, you rob productivity.

And we can use more examples about the sin of robbery

Based upon the book by: khaled hosseini

Omid - Sep 17 2009

 

!! نوشته شده توسط امید | 11:59 | یکشنبه 1388/08/03

درد

روزي سري به ديار فراموش شدگان زدم ، با خانواده اي آشنا شدم ، تنها پسر خانواده ، كمي با من درد و دل كرد و با زبان ساده و صادقانه كودكانه اش از دنياي بي وفاي اطرافش كه تا سر حد محله بالاترشان نمي رسيد ، مي ناليد . 

دنياي كوچكي را تجربه كرده بود و در اتاق محقر ۹ متري ، با سه خواهر و پدر و مادرش زندگي به انتها ميبرد . اما عرق خجالت بر تمام وجودم مستولي گشت ، چراكه بيان دنياي كوچكش بسيار بزرگتر از دنيايي بود كه من در آن سير و سلوك كردم و نفهميدم آنچه كه او با اين سن كم  و با اين دنياي كوچكش دريافته بود .

نامش را درد گذاشتم و روابط و حس رويائيش نسبت به پدر و خواهرانش را در آن اتاق ۳ در ۳ به تصوير كشيدم . گرچه آنچه را كه در آن شب پر از درد و آه به نوك قلم رساندم ، همه آنچه نبود كه در عمق وجودم  تا به حال با من همراه بوده است . اما چه كنم كه ناتوان و ضعيف هستم . به راستي مگر ميشود لحظه لحظه تمامي آن احساسات ،  رنجها ،  رؤياها و دردها را به تصوير كشيد .

واقعا ما كجا هستيم ، جز ناكجا آباد ...!

درد

نامم درد است ، نامي بهتر نيافتم .

به سني رسيده ام كه نامم را درك ميكنم .

تا از اتاق ۳ در ۳ خانه يمان برايتان سخن بگويم .

وقتي كودك بودم ، ۵ ، ۶ ساله ،

تو كوچه ها پرسه زدن ،

تو آشغالها چرخ پيدا كردن ،

ميله وصل كردن به چرخ و راه افتادن تو كوچه ها كارم بود .

عصمت و كبرا و نازنين ،

سه خواهر كوچك من ، هر سه بودن :

ريقو و بدقواره .

بد قواره گفتم ، بدين معني :

شكم بادكرده ، موها پريشون ، گل گفتي يك سال شونه نكرده .

رنگ صورت زرد چون زردچوبه ،

دماغ هر سه گنده چون بابا ، برعكس دماغ من كه كوچيكه چون مامان .

آخر نگفتيد ، اين خواهرها ، عصمت و كبرا اسمشون ،

نميخوره به سومي يعني نازنين .

 فقط بگم ، عصمت و كبرا نيومدن به دنياي شهري نازنين .

اما نازنين ده و نديده ،

اما خرابه شهر و رو گوشت ريخته شده بابام ديده ،

و از اين موهبت بي نصيب نشد و شد نازنين !!

بازي من با بازي خواهرها جدا ،

آب ماها نمي رفت تو يك جوي يك جا .

برعكس من و خواهرها ، هستن جوي بالاها با جوي پايين ها ،

چراكه جوي بالاها ، با آشغالهاي اونا ، يعني غذاهاي ما ،

ميان پايين تو جوي ما ، يكي ميشن ، بدون تفرقه ،

ميزنن با هم زبيرون ، از خوشحالي از هر لبه : لجنها ،

چون فواره از هر كوچه يا پس كوچه .

بازي اونا تو اين درياي راه افتاده ،

سفره انداختن و روي آب نشستن و با بازي قلابي ،

 زندگي رو هوا راه انداختن .

بازي من و همقطارها ، چون اولش كه گفتم ، روي زمين .

زمان مي گذشت ، عين برق و باد ، به جلو .

سن مي گذشت ، چون بخار آب ، بدون گرمي ، به بالا .

تا اينكه شدم به اين سن و سال .

كه دارم ميگم با شما سخن .

از اين مدتي كه بر من گذشت ،

چيزي نيافتم ، جز يك سئوال ، كه تا به حال ، نيافتم جواب .

از اين بگذريم كه تو زندگي ، بايد باشه ، كه تا حالا بوده تو كتابها ،

آسايش و راحتي ، تا نباشه ناراحتي .

اتاق زياد با تو هالي ، تا نباشه ناراحتي .

حقوق خوب با مرخصي ، تا نباشه ناراحتي .

بطور كلي ، هر راحتي ، مياره يه مشت فكر عالي .

با اين چيزا ، كه نبوده براي ما .

نميخوام برم سراغ همه ، فقط ميگم :

هنرمند ، نه شاعره ، نه كاتبه ، نه كس ديگه .

هنرمند باباي منه كه بايد پرسيد ؟

چطور تونست باباي ما ، جا بده ماها ،

اين همه سال تو يك اتاق ۳ در ۳ .

!! نوشته شده توسط امید | 18:58 | جمعه 1387/05/11

سرنوشت رايج انسان

 بشارت ميدهم ،

ز هر نگاهم حكايتي ،

حكايتي ز درد .

ز آن خامي كه پخت ، و سپس ،

با حذف حرارت خويش ، بر كف ظرف داغ اجتماع از التهاب افتاد .

حكايت ميكنم ،ز موج پر تلاطم اين جمع خموش ،

كه در پس پرده خموشش ، ز موج پنهانش ،

طوفان را حاكي  ،

و نويد حمله و كوفتن بر ساحل قاري بود .

كه بر سخره ها و موانع خواهد تاخت .

اما افسوس ، كه در نهايت آرام ،

بر سطح شنها نشست مي كند .

و اينجاست كه :

بشارت ميدهم ز هر نگاهم حكايتي ،

حكايتي ز درد ،

 حكايتي ز درد نشست و افول موج در دل شنها ،

حكايتي ز سرنوشت رايج انسان :

جهل ،

سپس طغيان و آگاهي ،

و چه دردناك ، در انتها :

ركود و انجماد به نشانه مصلحت ،

كه جز نشست در دل شنها نيست .

و اينجاست كه :

بشارت ميدهم ،

ز هر نگاهم حكايتي ،

حكايتي ز درد ،

ز درد فراموشي اماممان علي .

 

!! نوشته شده توسط امید | 3:38 | پنجشنبه 1387/05/03

مادر

 

از قلب پر مهر مادر ،

جز كتمان حقيقت ،

در پنهان كردن گناه فرزند ، 

سخني نتوان گفت .

و از قلب آينده بين پدر ،

جز بيان حقيقت ،

 بسان كوهي استوار ،

در قبال گناه فرزند ،

سخني نتوان گفت .

پس بدانيم ، قدر اين پدر و مادر را

حتي به پنهان ،

چه به ، به آشكارا .

!! نوشته شده توسط امید | 23:49 | سه شنبه 1387/05/01

اشك

 

بديدم در گذر اشكي

كه ريزد بر دل آتش

بسازد شعله ور آن را

و ميگويد همين بس :

چرا اينك بدين سان

سرنوشتم بايدم باشد

براي به به و چه چه ، ز اميالها

سرنوشتي جز در اين ، آتش نشستن

كه آخر من چرا با اين هواي دلپذيرم

در دل قلبها

و با اين ارزش بالا

در اين درياي قيمتها

بايد شوم ، كباب در اين همه موردها

به آخر گفته اند گريه كند آرام دل ها را

از اين بهتر چه حاصل از براي ما

كه باشد گريه هم در من ، به جز پرواز آتشها

كه حاصل جز نشان نيستي

ز اين گريه فراوان ها ،

ز آن پرواز آتشها !

كه حاصل جز نشان نيستي

ز اين گريه فراوان ها ،

ز آن پرواز آتشها

كه حاصل جز نشان نيستي

ز اين گريه فراوان ها ،

ز آن پرواز آتشها !

 

!! نوشته شده توسط امید | 23:32 | سه شنبه 1387/05/01

ياد دوست پنهان

 

براي تو بهترين لحظات را

آرزو كردم...

با خدا بر سر موفقيتت قمار كردم

قماري عاشقانه

قماري از سر صدق و صفا

 شور و شيدايي را صدا كردم و ... برايت دعا كردم

ميدانم كه قمار باز هميشه بازنده ست

اما قمار با خدا ...

كداميك بازنده اند....!

!! نوشته شده توسط امید | 3:43 | دوشنبه 1387/04/31

شیشه ...

 

به نظر من شيشه يكي از عجايب 8 گانه است

شيشه يكي از زيبائيهاي خلقت به دست مخلوقي به نام بشر

شيشه يكي از مظاهر زيباي هستي و نشان از خداوندي خدا

چرا؟

چرا شيشه پديده اي به اين زيبايي است؟ ...  ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امید | 10:12 | شنبه 1387/04/29

سلام

 

سلام

 

هر وقت تنها ميشوم - تنهاي تنها - فقط سلام

 

به نظرم ، انسان تنها ترين موجود اين دنياست و علي رغم اينكه اجتماعي و جمعي زندگي ميكند اما هميشه تنهاست .  در تنهايي ، نطفه اش در رحم تاريك اما پر از نور و احساس مادر بارور ميشود و 9 ماه در تنهايي و سكوت ، فكر و روحش شكل ميگيرد ، چراكه بايد پاي به دنيايي بگذارد كه با وجود تمام هياهو و شلوغي آن اما در درون تنهاست و بايد تمرين كند ، 9 ماه تمرين ، فرصت خوبيست براي تحمل تنهايي و انديشيدن در تنهايي و رياضت و عرفان و ديدن آن روي زيباي هستي . 9 ماه در تنهايي و سكوت و بدون همدم و ياوري ، و حتي بدون تعلقات دنيوي ، پاك و طاهر و عريان پا به اين دنياي پر هياهو ميگذارد .

 

دلا خو كن به تنهايي

كه از تن ها بلا خيزد

سعادت آن كسي دارد

كه از تن ها بپرهيزد

 

يادمان نرود همين انسان در انتهاي خط زندگي نيز بايد تنها برود و هر آنچه كه داشته و نداشته ، بايد بگذارد و بگذرد – توشه اش براي خودش ، اعمالش و براي تنهايان زنده ، ياد و خاطره .... به تنهايي علي بنگريم كه ميگويد :

بگذاريد و بگذريد

ببينيد و دل مبنديد

كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امید | 10:2 | شنبه 1387/04/29