ترانه های تنهایی من
اشك
بديدم در گذر اشكي
كه ريزد بر دل آتش
بسازد شعله ور آن را
و ميگويد همين بس :
چرا اينك بدين سان
سرنوشتم بايدم باشد
براي به به و چه چه ، ز اميالها
سرنوشتي جز در اين ، آتش نشستن
كه آخر من چرا با اين هواي دلپذيرم
در دل قلبها
و با اين ارزش بالا
در اين درياي قيمتها
بايد شوم ، كباب در اين همه موردها
به آخر گفته اند گريه كند آرام دل ها را
از اين بهتر چه حاصل از براي ما
كه باشد گريه هم در من ، به جز پرواز آتشها
كه حاصل جز نشان نيستي
ز اين گريه فراوان ها ،
ز آن پرواز آتشها !
كه حاصل جز نشان نيستي
ز اين گريه فراوان ها ،
ز آن پرواز آتشها
كه حاصل جز نشان نيستي
ز اين گريه فراوان ها ،
ز آن پرواز آتشها !
!! نوشته شده توسط امید
| 23:32 | سه شنبه 1387/05/01
•


