تبليغاتX
ترانه های تنهایی من - درد

درد

روزي سري به ديار فراموش شدگان زدم ، با خانواده اي آشنا شدم ، تنها پسر خانواده ، كمي با من درد و دل كرد و با زبان ساده و صادقانه كودكانه اش از دنياي بي وفاي اطرافش كه تا سر حد محله بالاترشان نمي رسيد ، مي ناليد . 

دنياي كوچكي را تجربه كرده بود و در اتاق محقر ۹ متري ، با سه خواهر و پدر و مادرش زندگي به انتها ميبرد . اما عرق خجالت بر تمام وجودم مستولي گشت ، چراكه بيان دنياي كوچكش بسيار بزرگتر از دنيايي بود كه من در آن سير و سلوك كردم و نفهميدم آنچه كه او با اين سن كم  و با اين دنياي كوچكش دريافته بود .

نامش را درد گذاشتم و روابط و حس رويائيش نسبت به پدر و خواهرانش را در آن اتاق ۳ در ۳ به تصوير كشيدم . گرچه آنچه را كه در آن شب پر از درد و آه به نوك قلم رساندم ، همه آنچه نبود كه در عمق وجودم  تا به حال با من همراه بوده است . اما چه كنم كه ناتوان و ضعيف هستم . به راستي مگر ميشود لحظه لحظه تمامي آن احساسات ،  رنجها ،  رؤياها و دردها را به تصوير كشيد .

واقعا ما كجا هستيم ، جز ناكجا آباد ...!

درد

نامم درد است ، نامي بهتر نيافتم .

به سني رسيده ام كه نامم را درك ميكنم .

تا از اتاق ۳ در ۳ خانه يمان برايتان سخن بگويم .

وقتي كودك بودم ، ۵ ، ۶ ساله ،

تو كوچه ها پرسه زدن ،

تو آشغالها چرخ پيدا كردن ،

ميله وصل كردن به چرخ و راه افتادن تو كوچه ها كارم بود .

عصمت و كبرا و نازنين ،

سه خواهر كوچك من ، هر سه بودن :

ريقو و بدقواره .

بد قواره گفتم ، بدين معني :

شكم بادكرده ، موها پريشون ، گل گفتي يك سال شونه نكرده .

رنگ صورت زرد چون زردچوبه ،

دماغ هر سه گنده چون بابا ، برعكس دماغ من كه كوچيكه چون مامان .

آخر نگفتيد ، اين خواهرها ، عصمت و كبرا اسمشون ،

نميخوره به سومي يعني نازنين .

 فقط بگم ، عصمت و كبرا نيومدن به دنياي شهري نازنين .

اما نازنين ده و نديده ،

اما خرابه شهر و رو گوشت ريخته شده بابام ديده ،

و از اين موهبت بي نصيب نشد و شد نازنين !!

بازي من با بازي خواهرها جدا ،

آب ماها نمي رفت تو يك جوي يك جا .

برعكس من و خواهرها ، هستن جوي بالاها با جوي پايين ها ،

چراكه جوي بالاها ، با آشغالهاي اونا ، يعني غذاهاي ما ،

ميان پايين تو جوي ما ، يكي ميشن ، بدون تفرقه ،

ميزنن با هم زبيرون ، از خوشحالي از هر لبه : لجنها ،

چون فواره از هر كوچه يا پس كوچه .

بازي اونا تو اين درياي راه افتاده ،

سفره انداختن و روي آب نشستن و با بازي قلابي ،

 زندگي رو هوا راه انداختن .

بازي من و همقطارها ، چون اولش كه گفتم ، روي زمين .

زمان مي گذشت ، عين برق و باد ، به جلو .

سن مي گذشت ، چون بخار آب ، بدون گرمي ، به بالا .

تا اينكه شدم به اين سن و سال .

كه دارم ميگم با شما سخن .

از اين مدتي كه بر من گذشت ،

چيزي نيافتم ، جز يك سئوال ، كه تا به حال ، نيافتم جواب .

از اين بگذريم كه تو زندگي ، بايد باشه ، كه تا حالا بوده تو كتابها ،

آسايش و راحتي ، تا نباشه ناراحتي .

اتاق زياد با تو هالي ، تا نباشه ناراحتي .

حقوق خوب با مرخصي ، تا نباشه ناراحتي .

بطور كلي ، هر راحتي ، مياره يه مشت فكر عالي .

با اين چيزا ، كه نبوده براي ما .

نميخوام برم سراغ همه ، فقط ميگم :

هنرمند ، نه شاعره ، نه كاتبه ، نه كس ديگه .

هنرمند باباي منه كه بايد پرسيد ؟

چطور تونست باباي ما ، جا بده ماها ،

اين همه سال تو يك اتاق ۳ در ۳ .

!! نوشته شده توسط امید | 18:58 | جمعه 1387/05/11